[oqeygallery id=3 width=480 height=400]
تست آخر گالری
۱۴ شهریور , ۱۳۹۰تست جدید
۱۱ شهریور , ۱۳۹۰تست
برای دومین بار
۱۰ شهریور , ۱۳۹۰سلام آقا مجتبی !
چه خبر ؟ خوبی . داری بعد از این همه مدت کار و تلاش با همسر و فرزندت استراحت میکنی ؟ می دونم خیلی خوشحالی ؟ بعد از این همه مدت وقت کردی در کنار خانواده باشی. آخه کار سخت اجازه نمی داد. هر روز باید ساعت ۸ صبح می اومدی خبرگزاری مهر و عکس ها ارسال بشه. هر روز باید مدت زیادی دور از شکیلای دوست داشتنیت می موندی. هر بار هم که سفر عکاسی پیش می اومد به طور حتم چند روزی دلتنگشون میشدی. اما حالا راحتی . راحت . در کنار هم. اونجا خیلی خوبه ؟ سرسبز ؟ پر از درخت و طبیعت سبز و دریا. حتما دیگه شکیلا دختر نازنینت خیلی خوشحاله که با مامان و بابا توی بهشت داره لذت میبره.
.
سلام آقا مجتبی …
دیدی ؟ دیدی دوستات همه اومده بودن ؟ دیدی چه طور برات اشک میریختن. تاحالا این همه عکاس با هم دیده بودی؟ همه به خاطر تو اومده بودن. به خاطر مهربونترین و خنده روترین دبیر سرویس دنیا.
ببین آقا مجتبی. سرتو بلند کن. از توی کفن بیا بیرون ببین. ببین شاگردهات اومدن. شاگردهای قدیم و جدید. ببین چه طور برای نبودت دارن گریه میکنن. سجاد، باقر، مجید، رئوف، حسین، محسن و خانم زنجانی و عکاسانی که هر روز تو عکسهایشان را میدیدی. هر روز تو عکسهایشان را ادیت میکردی. هر روز تو کمکشان بودی برای گرفتن عکسهای بهتر …
پاشو دیگه . تو رو خدا پاشو. بگو همه اینا خواب بوده . همه اینا یه رویا بوده . بگو ما هممون خوابیم و دوباره از فردا می آیی خبرگزاری و عکسهای بچه ها رو تو ادیت میکنی و هر روز شاهد عکسهایی هستیم که تو ادیت میکنی …
.
آقا مجتبی …
همه بچه ها جلوی در خانهات جمع شده اند. همه آمده اند. همه ناراحتن. همه اشک دارن و بغض و آه. داخل خانهات که میشویم بی اختیار گریهمان میگیرد. یعنی آقا مجتبی هر روز این همه راه را تا خبرگزاری میرفت. چطور همیشه ۸ صبح سرکار بود. چه طور هیچ وقت دیر نکرد. وارد خانهات که شدیم اول از همه عکس شکیلای نازنین بابا نگاهمان را جلب کرد.
توی کوچه کاملا سیاه بود. بنرها و پلاکارهای زیاد خودنمایی میکرد. همه درگذشت مجتبی تکین و خانواده اش را تسلیت میگفتند. برادرت جلوی در بود. همسایهها میآمدند و تسلیت میگفتند و میخواستند کمکی کنند. همه به بردارت میگفتند کمکی است در خدمیتم …
.
آقا مجتبی …
چیکار کردی که همه از خوبیهایت میگویند ؟ چه کار کردی که وقتی آقایی که نوحه می خوند گفت هر کی از مجتبی تکین راضی است صلوات بفرستد همه با همان چشمهای اشکآلود با صدای بلند صلوات فرستادند. چه کار کردی که همه می گفتند نازنینترین دبیر سرویس دنیایی؟ چه کار میکردی که همیشه خنده رو بودی حتی وقتی عکاسانت عکسهای بدی میگرفتند یا به برنامه نمیرسیدند ؟ چه کار میکردی که هیچ کس صدای بلدت را نمیشنید؟ چه کار کردی که همه دوستت داشتند …
راستی عکسش را در اتاق عکس محل کارمان نصب کردیم تا هر وقت عصبانی شدم، خواستم سرکسی داد بزنم، غر بزنم یاد تو بیافتم. هر وقت کسی سر برنامه نرسید تنبیهاش با خنده باشد، درست مثل تو …
.
آقا مجتبی …
قربون اون دستات برم که الان آروم در کنارت توی اون کفن لعنتی به هم چسبیده. یادته یه بار نگاهم کردی. بهم خندیدی و گفتی دست درد میگیرم اینقدر از صبح عکسهای بچه ها رو دیلیت کردم. ماشاالله چقدر عکس میگیرن. هر کدوم معمولا از هر برنامه سه، چهار گیگ عکس میآوردن و تو دونه دونه اونا که خوب نبود رو دیلیت میکردی و معمولا هر کدوم نیم ساعتی طول میکشید …
از اون روز بود که توی خبرگزاری کم عکس میگرفتم. تا توی راه که میاومدم مهر سعی میکردم عکسهام رو دیلیت کنم که دستاتون به خاطر من دردش بیشتر نشه. قربون دستای نازنینت برم که به خاطر اون تصادف لعنتی خراش برداشته و زخمی شده …
پاشو. عزیزدل. به خدا بچه ها قول میدن که دیگه عکس زیاد نگیرن که دستات درد بگیره … پاشو آقا مجتبی … پاشو …
همینی که هست
پایان یافته … »
این سایت در حال تست شدن میباشد !!! خوشحال و خندان
۱۸ مرداد , ۱۳۹۰سلام آقا مجتبی !
چه خبر ؟ خوبی . داری بعد از این همه مدت کار و تلاش با همسر و فرزندت استراحت میکنی ؟ می دونم خیلی خوشحالی ؟ بعد از این همه مدت وقت کردی در کنار خانواده باشی. آخه کار سخت اجازه نمی داد. هر روز باید ساعت ۸ صبح می اومدی خبرگزاری مهر و عکس ها ارسال بشه. هر روز باید مدت زیادی دور از شکیلای دوست داشتنیت می موندی. هر بار هم که سفر عکاسی پیش می اومد به طور حتم چند روزی دلتنگشون میشدی. اما حالا راحتی . راحت . در کنار هم. اونجا خیلی خوبه ؟ سرسبز ؟ پر از درخت و طبیعت سبز و دریا. حتما دیگه شکیلا دختر نازنینت خیلی خوشحاله که با مامان و بابا توی بهشت داره لذت میبره.
.
سلام آقا مجتبی …
دیدی ؟ دیدی دوستات همه اومده بودن ؟ دیدی چه طور برات اشک میریختن. تاحالا این همه عکاس با هم دیده بودی؟ همه به خاطر تو اومده بودن. به خاطر مهربونترین و خنده روترین دبیر سرویس دنیا.
ببین آقا مجتبی. سرتو بلند کن. از توی کفن بیا بیرون ببین. ببین شاگردهات اومدن. شاگردهای قدیم و جدید. ببین چه طور برای نبودت دارن گریه میکنن. سجاد، باقر، مجید، رئوف، حسین، محسن و خانم زنجانی و عکاسانی که هر روز تو عکسهایشان را میدیدی. هر روز تو عکسهایشان را ادیت میکردی. هر روز تو کمکشان بودی برای گرفتن عکسهای بهتر …
پاشو دیگه . تو رو خدا پاشو. بگو همه اینا خواب بوده . همه اینا یه رویا بوده . بگو ما هممون خوابیم و دوباره از فردا می آیی خبرگزاری و عکسهای بچه ها رو تو ادیت میکنی و هر روز شاهد عکسهایی هستیم که تو ادیت میکنی …
.
آقا مجتبی …
همه بچه ها جلوی در خانهات جمع شده اند. همه آمده اند. همه ناراحتن. همه اشک دارن و بغض و آه. داخل خانهات که میشویم بی اختیار گریهمان میگیرد. یعنی آقا مجتبی هر روز این همه راه را تا خبرگزاری میرفت. چطور همیشه ۸ صبح سرکار بود. چه طور هیچ وقت دیر نکرد. وارد خانهات که شدیم اول از همه عکس شکیلای نازنین بابا نگاهمان را جلب کرد.
توی کوچه کاملا سیاه بود. بنرها و پلاکارهای زیاد خودنمایی میکرد. همه درگذشت مجتبی تکین و خانواده اش را تسلیت میگفتند. برادرت جلوی در بود. همسایهها میآمدند و تسلیت میگفتند و میخواستند کمکی کنند. همه به بردارت میگفتند کمکی است در خدمیتم …
.
آقا مجتبی …
چیکار کردی که همه از خوبیهایت میگویند ؟ چه کار کردی که وقتی آقایی که نوحه می خوند گفت هر کی از مجتبی تکین راضی است صلوات بفرستد همه با همان چشمهای اشکآلود با صدای بلند صلوات فرستادند. چه کار کردی که همه می گفتند نازنینترین دبیر سرویس دنیایی؟ چه کار میکردی که همیشه خنده رو بودی حتی وقتی عکاسانت عکسهای بدی میگرفتند یا به برنامه نمیرسیدند ؟ چه کار میکردی که هیچ کس صدای بلدت را نمیشنید؟ چه کار کردی که همه دوستت داشتند …
راستی عکسش را در اتاق عکس محل کارمان نصب کردیم تا هر وقت عصبانی شدم، خواستم سرکسی داد بزنم، غر بزنم یاد تو بیافتم. هر وقت کسی سر برنامه نرسید تنبیهاش با خنده باشد، درست مثل تو …
.
آقا مجتبی …
قربون اون دستات برم که الان آروم در کنارت توی اون کفن لعنتی به هم چسبیده. یادته یه بار نگاهم کردی. بهم خندیدی و گفتی دست درد میگیرم اینقدر از صبح عکسهای بچه ها رو دیلیت کردم. ماشاالله چقدر عکس میگیرن. هر کدوم معمولا از هر برنامه سه، چهار گیگ عکس میآوردن و تو دونه دونه اونا که خوب نبود رو دیلیت میکردی و معمولا هر کدوم نیم ساعتی طول میکشید …
از اون روز بود که توی خبرگزاری کم عکس میگرفتم. تا توی راه که میاومدم مهر سعی میکردم عکسهام رو دیلیت کنم که دستاتون به خاطر من دردش بیشتر نشه. قربون دستای نازنینت برم که به خاطر اون تصادف لعنتی خراش برداشته و زخمی شده …
پاشو. عزیزدل. به خدا بچه ها قول میدن که دیگه عکس زیاد نگیرن که دستات درد بگیره … پاشو آقا مجتبی … پاشو …

پایان یافته … »